شهاب الدين احمد سمعانى
114
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
بيت تو كار همىسازى دل بردنِ ما را * ما كار همىسازيم 56 مر صبر و دعا را چون از كوه باز آمد خديجه را گفت : زمّلونى زمّلونى . آن گليم در سر كشيد و سر باز نهاد ، جبرئيل حالى از حضرت جلال مىآمد كه يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ . اى مرد گليم در سر كشيده در راه ما چنين نازك و نازنين نتوان بود . بيت خون صدّيقان بپالودند از آن 57 ره ساختند * جز بجان رفتن درين ره يك قدم را بار نيست اين كار دليران است ، اى جوامرد تا سپر در بر نيفكنى 58 و سينه به تير نياورى 59 نام شجاعت بر تو ننشيند 60 . تا مرد را سپر در دست است هنوز دل از جان برنگرفته است چون سپر بيفكند و اسب را پى كرد و شمشير بكشيد و پاى بر زمين زد ، و آنگاه ببايد دانست كه دل از جان برداشت 61 . بيت و ما العلياء الّا فى سنان * طريد الحدّ يكرع فى قتيل و فى ردّ الظّبى حمر الحواشى * وقود الخيل دامية الجحول فثار المجد فى غرر المواضى * و ثوب العزّ فى غرر الخيول آوردهاند كه يحيى - صلواتاللهعليه - آن پاك پاكزاده چندانى بگريست كه پوست از روى برفت و در رخسارهء وى مغاكها پديد آمد و بر گريه چندان مداومت كرد كه به بدل آب خون روان شد . شعر عجبت من دمعى و عينى * من قبل بينى و بعد بينى قد كان عينى به غير دمع * فصار دمعى به غير عينى آنگاه زكريّا - عليه السّلام - از دور ، به درد ، به فرزند مىنگرستى 62 و گاهگاه آن خون ديدهء او را به پنبگكى بچيدى 63 و بيفشاردى ، آن خون از آن پنبه بچكيدى ، روزى گفت : بار خدايا بر اين بيچاره ببخشاى كه آرام و قرارش نيست . خطاب آمد كه يا زكريّا تو شفقت خويش دور دار كه بر درگاه ما چنين نازك نتوان بود 64 . اى درويش سرّى است باللّه العظيم كه اگر آن دردها و بلاها و محنتها نبودى و به تقدير